close
چت روم

داستان با حال


درباره سايت درباره سايت
عکس _ترول_ بازي و نرم افزار موبايل _ كلیپ _ sms _ آموزش _ مطالب زیبا و خواندنی

موضوعات موضوعات

اس ام اس

اس ام اس ضد حال

اس ام اس فلسفي

اس ام اس عاشقانه

اس ام اس مناسبتيي

اس ام اس مذهبي

پ ن پ

گالري عكس

طنز

عاشقانه

ترول

كاريكاتور

سوتي

فتوكاتور

شخصيت ها

ساير

بازيگران

بازي اندرويد

اتومبیل رانی

استراتژیک

اکشن

فکري

نرم افزار اندرويد

لانچر

مرورگر

ساير

كليپ

خنده دار و طنز

ديدني و جذاب

مطالب خواندني

جك و طنز

داستان

داستان طنز

بدانيد !

اجتماعي

پزشكي

شعر

شعر طنز

جذاب

موبايل

اخبار

اخبار تكنولوژي

اخبار علمي

ساير اخبار

اخبار سياست

اخبار جذاب

اخبار سينما

جملات بزرگان

جملات زيبا

جملات ديگر بزرگان

خانواده

خواستگاری و ازدواج

آیین همسر داری

روانشناسی

مذهبی

روایات و احادیث

امر به معروف و نهی از منکر

حجاب دختران

دوستی پسر و دختر


آرشيو آرشيو

مرداد 1396

خرداد 1396

اسفند 1395

دی 1395

مهر 1395

دی 1394

اسفند 1392

بهمن 1392

دی 1392

آذر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392


جستجوگر پيشرفته سايت




?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن


داستان با حال


داستان از این با حال تر خوندین؟؟؟؟؟؟؟؟



کار از کار گذشته بود

سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود


از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه

اما حالا خالی شده بود

عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن

سمیه با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی

 فشار می داد

دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش

استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی

 هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این

حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه

 کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت:انصافاً

ناز نفست

کلاس دوباره منفجر شد

اینبار همه می خندیدن

استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه

سمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن

توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت

حتا دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم

 کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن

آخه صدای گوز سمیه صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ...!!!

ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد

عرفان از جاش بلند شد

از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن

حتا سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد

عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن

دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد

چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع

 کرد بندری رقصیدن

حالا همه چیز عوض شده بود

کسی دیگه به سمیه نمی خندید

همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند

سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان

دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ... فقط با یه گوز




برچسب ها : داستان باحال مطلب خفن حرف من گوز خنده
ارسال شده در : پنجشنبه 24 بهمن 1392 - توسط : Majid
بازديد : 133 بار دسته بندي : مطالب خواندني داستان داستان طنز جذاب نظر دهيد! [ ]

مرتبط باموضوع :



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • گیفت کارت پلی استیشن 100 دلاری

    فرش 1000 شانه

    قیمت پایان نامه

    گیفت کارت اسپاتیفای

    سرور اختصاصی

    تور آنتالیا

    چاپ کاتالوگ چاپ بروشور

    خرید وی پی ان

    خرید جم کلش رویال

    خرید جم کلش

    فروشگاه اینترنتی لباس

    دانلود آهنگ جدید شادمهر

    صرافی ایرانی

    دانلود مقاله فارسی

    دانلود مقاله فارسی

    دانلود مقاله فارسی

    طراحی سایت

    ثبت آگهی رایگان

    دانلود پروژه و پایان نامه

    دانلود فیلم

    درج آگهی رایگان

    تصفیه آب معصومی

    عکس نوشته عاشقانه

    خريد لباس مردانه و بچه گانه

    دانلود آهنگ جدید

    فراسیون

    تشک طبی

    تراکتور کمباین نیوهلند

    خرید اینترنتی لباس مردانه

    تور لحظه آخری

    تور کیش

    فروشگاه انلاین فایل

    هیتر

    هواساز

    خرید بک لینک












  • بک لينک بک لينک